نامه شصتم .... رادین و مهد کودک
عزیزم همونطور که قبلا نوشته بودم، از اسفند سال پیش شما رو مهد ثبت نام کردم و قرار شد از اول اردیبهشت ماه به مهد بری. برات هم رفتیم یه کیف خوشگل اوگی خریدیم که خیلی هم دوستش داری.روز اولی در حالیکه خودم هم استرس داشتم از بابت اینکه اونجا رو دوست نداشته باشی و همش بخوای گریه کنی، به مهد رفتیم. یه دو ساعتی رو با من بودی و بیشتر تمایل داشتی که بیرون بری. ولی مربیت که خانوم خوب و مهربونی هم بود پیشت اومد و تونست راضیت کنه که باهاش بری کلاست . یه چند دقیقه ای رو پیش خاله مهناز بودی تا اینکه باز خودم اومدم پیشت و در نهایت با هم یکساعتی رو کلاست بودیم و برگشتیم خونه. دو سه روز اول با هیجان میرفتی ولی بعدش دیگه صبحها که میبردمت حسابی گریه میکردی. منم خیلی دلم پیشت میموند ولی مربیها اعتقاد داشتند که سریع عادت میکنی. وقتی میخواستی از پیشم بری گریه میکردی ولی تو کلاس که میرفتی آروم میشدی. منم یواشکی بهت سر میزدم ببینم گریت بند اومده یا نه تا با خیال راحت برگردم. خلاصه یه چند روزی رو رفتی که سرماخوردگی بدی پیدا کردی . چند روزی طول کشید تا سرماخوردگیت خوب شد و باز با بی میلی دو سه روز رفتی و دوباره سرما خوردی. ما هم کلا ترجیح دادیم که امسال دیگه مهد نری. امیدوارم از سال بعد که سه ساله میشی بشه راحتر ببریمت مهد یا کلاسهای آموزشی.



نامه شصتم .... رادین و مهد کودک
